تبليغاتX
اتفاق
آشنایی شما با بعضی از مسائل زندگی
غروب

من در غروب تنهایی چشم انتظارم

چشمهایم به انتهای جاده دوخته شده

این لحظه ها چقدر طولانی اند

انگار قرن ها طول می کشند

ولی ناگهان تو از انتهای جاده بسویم می آیی

و به انتظارم پایان می بخشی

                                                              شعر از خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 23:14  توسط ندا موسوی  | 
سايت اصلي www.gisha.sub.ir  و www.gisha.c

احساسی که شاید روزی پیش بیاید. 

22.gift.gif

 تقدیم به عزیزترینم .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:23  توسط ندا موسوی  | 
1www.myshaparak.coo.ir (1).jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:21  توسط ندا موسوی  | 

زنبيل آفتاب


اشکم شبيه خنده ي گل ها زلال بود


عشقم ز جنس معجزه ،خواب و خيال بود


زنبيل آفتاب تنم از عطش عشق پر است


افسوس وصل دوست ،اميدي محال بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:12  توسط ندا موسوی  | 
بیادم هست در روز وصال
روز مرگ انتظار

روز پایان فراق
روز لبخند گل و بوسه نشکفته و بیرنگ نسیم
گفتی از مهر به من:
با خود ای دوست کجایم ببری؟!
کاینچنین بال تو چو یک شاپرک رنگ به رنگ
تو گشودی و مرا همسفر خود کردی
گفتم: ای یار؛
در این شام مقدس نیاز
زورق پاک دلت را به منش بسپار و
تا ته جاده نور
تا ته کوچه احساس وصال
همقدم با من مست
همسفر با دل پر اندوهم
همقلم با قلم خشک مرکب خونم
تو بیا با من باش...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:7  توسط ندا موسوی  | 
دارم به عشق كال خودم فكر مي كنم
دلواپسم به حال خودم فكر مي كنم
مي بينم آرزوي پريدن توهم است
وقتي به زخم بال خودم فكر مي كنم
تنها كدام شانه تكيه گاه توست؟
دائم به اين سوال خودم فكر مي كنم
طرح نگاه خيس تو از خاطرم گذشت
از بس به خشكسال خودم فكر مي كنم
در من صدا شكسته و فرياد مرده است
اينك به بغض لال خودم فكر مي كنم
سهم تمام شاعر ها سيب سرخ نيست
پس من به سيب كال خودم فكر مي كنم
به رسم عادت دیرینه ای که من دارم
همیشه در غم عاشق شدن گرفتارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:5  توسط ندا موسوی  | 
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید.
شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه
بر قلب شکسته ات هستی ....
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه
قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای
و در آینه زنگار گرفته ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد
که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی
یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان
جمله ناپانیققا در ترانه هایمان گماشته اند؟ آری عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است
باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند
و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن
معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد
باید پایانش را هم باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا
فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند
و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار
تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است
ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این
راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را
دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند
و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن
و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم
و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم
ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن
کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند
و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی
برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:5  توسط ندا موسوی  | 
انسان بیش از زندگی است
آنجا که هستی پایان می یابد
او ادامه می یابد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:2  توسط ندا موسوی  | 
 باور می کنم طلسم را!

منتظر یکی ام تا بیاید این طلسم ها را باز کند از گردنم!

منتظرم منتظر!

باور می کنم تقدیر را

باور می کنم از عمق جان

تغییر شدنی نیست مگر مقدر باشد

بعضی وقتها تغییر آمدنی است نه شدنی!

این است فلسفه امروزین من

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 18:20  توسط ندا موسوی  | 
هیچ دوستی چونان تو نیست!

بی غرور و بی آلایش بی منیت و تکبر.

هر چه هم با تو قهر کنم. هر چه از هم از تو دور شوم. هر چه هم یادت را از کف نهم.

تو خودت سویم می آیی. تو خودت سلامم می کنی. تو خودت نگاهم می کنی.

تویی که رخ می نمایی به من فارغ از تو تمام رخ.

تویی که هر لحظه غفلتم را وا می نهی.

تویی که فرایم می خوانی.

هیچ دوستی چونان تو نیست! خدای من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 18:18  توسط ندا موسوی  |